دیگه نمیتونم

موندنت تو بهشت برای همه بهتره 

دوست دارم 

.

.

پایان

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

گوشه ی امن من

دیشب برای تو دعا کردم 

وقتی که خدا رو به خودش و حجتش قسم دادم 

وقتی که سلامتی خواستم 

وقتی که آرامش خواستم 

وقتی که گفت انشالله سال بعد کربلا باشیم شب قدر 

برات دعا کردم مادر 

ولی یادت نره منو مامان .. کوچولوی بهشتی من 

دل منو یادت نره 

حاجت منو یادت نره. . سلامتی .. سلامتی ...

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

.

ندید 

نخواست

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

شاید پاکش کردم بعدا

بعضی چیزا تعریف کردنی نیست مادر

باید بیای پیشم 

جاهامون عوض شه 

من سرمو بذارم رو پاهای کوچولوت

تو بشی مامان من بشم بچه 

با دستای ریزت نازم کنی 

منم اشک بریزم 

کاش انقد مامانت تنها نبود  

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تو بارونی ، ببار

مامانت هر وقت ناراحته 

گریه میکنه 

ساعت ها گریه میکنه

بعضی وقتام آشپزی میکنه 

وسطای آشپزی اما یادش میره ناراحت بود 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

بارون ِ بهشتی ِ من

الان توی بهشتی اره ؟ لابد داری برای خودت میچرخی و خوش میگذرونی

حتما اونجا پر از پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده اس که هیچ وقت تموم نمیشه

حتما اونجا هیچ مریضی و حال بدی نیست 

حتما میتونی هر روز کلی بستنی پسته دار بخوری 

حتما خونت کنار دریاست و صبا با صدای موجا از خواب بیدار میشی 

شایدم همیشه بهاره اونجا ، هم فصلا ، هم دلا ..

حتما شبا تو بغل خدا میخوابی 

با نوازش فرشته ها 

بآرون قشنگم 

برای مامان زمینیت دعا کن 

پشت میز نشستم که نماز بخونم 

دیگه رو زمین سخته برام 

تو برای مامانت

من برای مامانم 

دعا کنیم اره ؟ 

حتما


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

حواست باشه

حواست به حال رفیقات باشه حتی اگه حواسشون به حالت نیس 


قدر رفقایی که بهت نزدیکن و حواسشون هس به همه چی رو بدون 



۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دل نبند

بارانم 

هیچ وقت و هیچ جا 

امیدت به خلق خدا نباشه  

خدا تو یه لحظه و یک ثانیه کاری برات میکنه که بنده هاش تو صد سالم نمیتونن انجامش بدن

خالق تو بیشتر از مادرت حتی

با تو مهربونه و دوست داره 

اینو هیچوقت فراموش نکن

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

برای بارانم

برای دخترم :

امروز 6 فروردین ماه سال 97 ، 6 مین بهار از 22 امین بهار زندیگم ، میخوام برای تو بنویسم .

از سال های راهنمایی و دبیرستان که یادم میاد ، عاشق بچه بودم . سال 85 بود ، پسرداییم داریوش به دنیا اومد ، زن داییم خیلی سرش شلوغ بود ، داریوش خیلی پیش من می موند . اون موقع فقط 10 سالم بود اما میخوابوندمش ، شیرشو آماده می کردم ، لباساشو عوض میکردم . تا 3 سالگی و وقتی که دایی اینا از طبقه ی بالای مامان بزرگم اینا برن داریوش پیش من می موند . یادم نیست دقیقا چی شد اما یادمه من دیگه دنیام این شد که مادر بشم . عاشق همه ی بچه ها بودم . تو خیابون ، فامیل ، همه جا ، هر بچه ای میدیدم ازش چشم برنمیداشتم ازش . همون روزا بود تقریبا 14 سالگیم که یه سری مشکلات جسمی برام پیش اومد که باید میرفتم کلی ازمایش و سونوگرافی ، معلوم شد که رحمم وضعیت خیلی خوبی نداره ، دارو زیاد مصرف کردم تا همین الان . خلاصه بگم برات ، فهمیدم که شاید به احتمال زیاد نتونم مادر بشم . این عشق و حسرت مادر شدن توی من صد برابر شد ، وقتی که رشته ی دانشگاهیم معلوم شد همه خوشحال شدن میگفتن تو بچه دوست داری و خوش بحالت ، از حالا دیگه یه عمر با بچه هایی ، راست میگفتن ، من حالا یه عالمه بچه دارم که دوسشون دارم  ، عاشقانه ..

اما دلیل نمیشه که منتظر تو نمونم ، دلیل نمیشه عاشقت نباشم ، دلیل نمیشه ننویسم برات ، چون نیومدن تو فقط یه احتماله اما نگاه خدای من حتمی و قطعیه و " امید" تمام اون چیزیه که من بخاطرش زندم و زندگی میکنم .

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

شروع

می خوام برای دخترم بنویسم . 

از حال مادرت .. 

امیدوارم یه روزی بخونی

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان